کمیک

چرا کمیک بخوانیم؟

چرا کمیک ؟ رسانه کمیک، یا کمیک بوک، یا داستان مصور یا هرچه که اسمش را می گذارید، رسانه ای است که اگر بخواهیم با بعضی از تعاریف برویم جلو، از ابتدا با ما بوده. کنار هم قرار دادن تصاویر و گفتن داستانی از دلِ بهم پیوستن تک-مقطع هایی از واقعه ای که نهایتا منجر می شود به تصویری بزرگتر از جمع تک تکشان برای مخاطب. با راویتون همراه باشید.

اما اگر بخواهیم آنچه که امروزه کمیک می خوانیم را اندکی سفت و سخت تر تعریف کنیم، می توانیم آغاز این رسانه را به آمریکا و کمیک بوک سوپرمن نسبت بدهیم. البته آنوقت دیگر باید رگ و ریشه این صنعت را که بر می گردد به کمیک بوک های روزنامه ای نادیده بگیریم. اصلا می دانید، واقعا آنقدر اهمیت ندارد. حداقل نه برای مقصود ما در این مقاله.

در این مقاله می خواهیم به سوال مهم تر و به زعم نویسنده این سطور، جذاب تری پاسخ دهیم. سوال هم این است؛ اصلا چرا باید یک نفر بخواهد کمیک بخواند؟

درست است، یک سری جواب خیلی سطحی و آسان( و البته درست) را سریع می توان ردیف کرد. «آدم های مختلف، از چیزهای متفاوتی لذت می برند، پس طبیعی است که یک سری ها از کمیک خوششان بیاید». بله، درست است ولی… واقعا جواب راضی کننده ای نیست. در نهایت امر بله، همه چیز سلیقه است و می توان با این گفته همه چیز را توضیح داد. ولی اینگونه واقعا چیز خاصی در مورد مبحث مورد بررسی دستگیرمان نمی شود.

یا مثلا می توان گفت «یک سری ها نمی توانند از قدرت تخیلشان استفاده کنند و توی ذهنشان اتفاقاتی که می خوانند را بسازند» و دیدگاهِ به همانقدر اشتباه ولی مشابه اش «بعضی ها که اصلا نمی توانند از تجربه بصری لذت ببرند، همیشه نیاز دارند یکی دستشان را بگیرد و بهشان بگوید معنی اتفاقات یعنی چه و چی به چیه!». دو نظری که صدالبته محترم تلقی باید بشوند، ولی در نهایت نظراتی در نهان توهین آمیزند که دید طفیلی به این رسانه دارند. با این وجود، همین دو جواب را اگر با دقت بیشتری بررسی کنیم، می توانیم گوشه ای از حقیقت را در آنها بیابیم.

به نظر نگارنده ی این سطور، می توان سه دلیل اساسی و پایه ای را نام برد که یک نفر از کمیک خواندن لذت می برد، یا بخواهد شروع به خواندن کمیک کند. اشتباه نکنید، دلایل بیشتری را هم مطمئنا می تواند نام برد و به توضیحشان پرداخت، ولی نگارنده معتقد است که سایر دلایل یا دربرگیرنده کل آثاری که می توان بهشان برچسب کمیک زد نیستند (مثلا ممکن است یک سری دلایلی باشد که کسی جذبِ کمیک های ابرقهرمانی/مانگاهای شونن/… شود که لزوما توضیح خوبی برای جذب عده ای دیگر به آن یکی بخش های دیگر کمیک ها نیستند.) یا دلایلی مختص به رسانه کمیک نیستند. نه، هدف ما در این مقاله این خواهد بود که دلایلی را بررسی و کنکاش کنیم که در عین این که میان همه اعضای خانواده ی کمیک مشترکند، دلایلی گویاتر و مناسب تر از جواب هایی باشد که با ده ثانیه فکر کردن هم می توان بهشان رسید.

این را هم همین ابتدا بگویم که این مقاله یک مقاله آکادمیک نیست و صرفا نظرِ شخصی نگارنده آن است (هرچند نظر شخصی ای که حاصل سال ها تفکر و تعمق در خصوص این موضوع است).

با تمام این اوصاف، تاخیر بیشتر از این جایز نیست. سه دلیل مذکور عبارتند از:

1-   دسترسی پذیری

2-   ابزارهای مخصوص این مدیوم داستان گویی

3-   و از همه مهم تر، تکینگیِ دیدِ سازندگان در یک رسانه بصری

حال بیایید ببینیم این ها اصلا یعنی چه.

1-دسترسی پذیری؛ یا چگونه کمیک ها بهترینِ تمام احتمالات هستند

اگر بخواهیم رسانه های روایی، یعنی رسانه هایی که می خواهند داستانی را به مخاطب بگویند و قصه ای برای تعریف کردن دارند را، از نظر مقدار زمانی که باید برایشان صرف کنیم تا در عوض آن هدفی که به عنوان مخاطب به دنبالش هستیم از طریقشان ارضا شود با یکدیگر مقایسه کنیم (میخواهد فرار از زندگی روزمره باشد، تجربه حس های خاصی که به صورت طبیعی نمی توان تجربه اشان کرد یا صرفا شنیدن قصه ای درگیرکننده)، به نظر نگارنده، کمیک ها از تمام گزینه های دیگر جلوتر قرار می گیرند.

بیایید نگاهی به این ادعا بیندازیم. در ابتدا بیایید نگاهی دقیق تر به دو رسانه ای که نسبت به بقیه، به رسانه کمیک نزدیکترند بکنیم؛ کتاب های داستان و رسانه های بصری روایی دیگر (سینما، تلویزیون و …).

کتاب خواندن، حتی رمان و کتاب داستان، اصولا کار آسانی نیست. انگار که مغز ما میمون های تکامل پیدا کرده، طوری طراحی نشده که بتواند یک سری سمبلی که به طور معمولی معنی خاصی ندارند را کنار یکدیگر بگذارد و سپس با استفاده از قدرت ذهنی، توی خود ذهن، بهشان جان ببخشد. برای خیلی ها، تخیل، آن بخشی از ذهن است که دسترسی به آن سخت و طاقت فرساست.

از طرف دیگر، سینما و تلویزیون و تئاتر را داریم (البته با این توضیح که هر کدام از این سه رسانه صدالبته تفاوت های اساسی و پایه ای با هم دارند). رسانه های بصری ای که یک هسته مشترک در بینشان ثابت است. آن هسته مشترک هم نقالی بصری و شنیداری است. قصه گویی ای که تقریبا به طور کامل نیازی به ورودی ای از طرف مخاطب ندارد و به شدت وابسته به امری است که قصه گو می خواهد انجامش بدهد.

حال بیایید رمان خواندن و فیلم و سریال دیدن را با کمیک خواندن مقایسه کنیم. درست است که هنوز بعضی جاهای یک کمیک را باید خواند و فقط یک مشت تصویر پشت سر هم نیستند و درست است که با رسانه ای سر و کار داریم که از طریق تصویر می خواهد داستانی تعریف کند؛ با این وجود برخلاف رمان ها، بخش خیلی وسیعی از داستانی که دارد تعریف می شود برای مخاطب از پیش کشیده شده و جلویش قرار دارد، و برخلاف سینما و تلویزیون، این تصاویر تمامِ ابزار در دسترس قصه گو نیستند و متن و نحوه چینش و انتخاب این که چه تصویری قرار بگیرد و چه تصویری نشان داده نشود تا خود مخاطب جاهای خالی را پر کند، بخشی از تجربه کمیک خواندن است.

به عبارت دیگر، کمیک ها بهترینِ تمام حالات دیگرند. نه فقط متن هایی هستند که نیاز است تا خود مخاطب بهشان جان بدهد، نه تصاویر و روایتی که بنده ی قصه گوست و تقریبا به طور کامل خارج از کنترل مخاطب.

2– ابزارهای رواییِ مخصوص رسانه کمیک

هر رسانه روایی، ابزارهای مخصوص به خود را دارد که یا رسانه های دیگر به طور کامل از آن بی بهره اند، یا در حد یکسانی از آن نمی توانند استفاده کنند. واضحا یک کتاب نه موسیقی دارد، و نه تصویری که بشود به آن نگاه کرد.

رسانه کمیک نیز برخلاف تصوری که ممکن است برخی داشته باشند، ابزارهای مخصوص به خودش را دارد. برخی از این ابزار درواقع پل هایی هستند میان دو روش مختلف داستان گویی؛ داستان گویی بصری و داستان گویی متنی. برای مثال در کمیک ها تکنیکی به اسم «ورق زدن»(page-turn) داریم. این ابزار روایی به طور خلاصه اینگونه تعریف می شود که در طول یک صفحه و مخصوصا در انتهای آن سرنخ هایی به مخاطب داده میشود که صفحه بعد قرار است چیز ترسناک، شگفت آور یا غیرقابل انتظاری رخ بدهد و وقتی که خواننده صفحه را ورق میزند، به ناگاه در صفحه بعد اتفاقی میوفتد که خواننده را از جا می پراند. این تکنیک یک جورهایی مخلوط جامپ کات در سینما و حس تعلیقی است که خواندن چند پاراگراف از یک رمان ایجاد می کند.

ابزارهایی این چنینی (مثال های دیگر شاملِ چینش پنل، انتخاب این که چه تصویری نشان داده شود و…) ابزارهایی مخصوص رسانه کمیک هستند. ابزارهایی دو رگه که هویتی مخصوص به رسانه می دهند. همین تکنیک ها و ابزارها می توانند به تنهایی باعث شوند که مخاطبی بخواهد آثار این رسانه را مطالعه کند.

3   تکینگیِ دید سازندگان

رسانه های بصریِ روایی همیشه با مشکل بزرگی رو‌به‌رو بوده اند؛ تعریف یک روایت به صورت بصری به تعداد زیادی از افراد نیاز دارد(البته اگر از برخی از روش های سنتی داستان گویی مثل نقالی در ایران یا راکوگو در ژاپن فاکتور بگیریم). تعداد افرادی که برای ساختن یک سریال یا فیلم یا یک نمایش تئاتر لازم است خیلی بیشتر از نویسنده/کارگردان آن اثر است. بالا رفتن تعداد افراد در تولید یک قصه به خودی خود چیز بدی نیست، در موارد زیادی اتفاقا این مسئله می تواند باعث شود تا ایده های افراد دخیل، قصه را از چیزی که می توانست باشد فراتر ببرد. با این حال همیشه دیدِ اصلی و بکر خالق اثر دستخوش تغییر می شود و دیگر فقط متعلق به شخص او نیست.

از طرف دیگر در روایت های متنی (مثل رمان ها) بخش خیلی زیادی از این که چه اتفاقی واقعا رخ می دهد، به عهده خود خواننده است. درست است که نویسنده وقایع و ستینگ را توصیف می کند، اما این که چیزهای توصیف شده به چه صورتی در ذهن مخاطب شکل می گیرند، به طور کامل به این که مخاطب کیست و چگونه می اندیشد باز می گردد.

رسانه‌ی کمیک در این میان، در وضعیت جالب و ویژه ای قرار دارد. زیرا کمیک ها تنها رسانه ای هستند که یک نفر (یا حداکثر دو تا سه نفر) می تواند یک روایت بصری را تعریف کند و ایده های خود درباره ستینگ، شخصیت ها و وقایع را دقیقا همانطور که در نظر دارد به مخاطب ارائه کند.

نگارنده این سطور، این ویژگی ها را بزرگترین دلایلی می داند که باعث شده مدیوم کمیک در میان مخاطبان عرصه سرگرمی تا این حد محبوب شود. این که بتوانی با یک نفر دیگر(نویسنده/آرتیست کمیک) دیالوگی درباره‌ی داستانی برقرار کنی که توانسته به طور کامل و همه جانبه آن را تعریف کند.

پیشنهاد مطالعه: مطلب کمیک چیست ؟ را در راویتون بخوانید

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا